خرید بک لینک
بچه که بودم یک نوار کاست ضبط شده از ترانه های گروه کر دختران داشتیم…یکی دوماه قبل، یاد ترانه رشیدخان همان گروه افتادم! سرچ کردم و بارها و بارها به اکثر ترانه های فولکلور این گروه مجددا گوش دادم…مشکل پسند، صنما، گل به سر عروس، کج کلاه خان، عروس آسمونا، جمال جمالو، رشید خان…برای اولین بار مشتاق شدم راجع به رشیدخان تحقیق کنم…امیرحسین خان شجاع الدوله ملقب به رشیدخان، حاکم قوچان در دوران ناصرالدین شاه قاجاری بوده. رشیدخان به تاریخ سی مهرماه سال هزار و دویست و هفتاد و دو هجری شمسی چشم از جهان فرو بست، و در مقبره خانوادگی در بارگاه امام رضا با تشریفات خاصی دفن شد. بیست و هفت روز بعد، زلزلهی مهیبی در قوچان رخ داد و عده زیادی از مردم زیر آوار کشته شدند. این دوحادثه به فاصلهی کم به وقوع پیوست و باعث سوگواری های پیاپی بین مردم کرمانج شد…و یکی از اشعاری که در مرثیه ها خوانده میشد و اسمر خانم همسر رشید خان در سرودن آن نقش داشته، ترانه رشید خان بوده…متن این ترانه به مرور دستخوش تغییراتی شده و طی سالهای متمادی در ردیف ترانه های شاد ایرانی قرار گرفت…مثال بسیاری از ترانه هایی که بدون توجه به متن غمگین آن بسیار بشکن زده و رقصیده ایم…امروز دو روزه للو فردا سه روزه لورشید نیومد للو دل میسوزه لووای وای رشید خان، سردار کل قوچانرفتی نگفتی للو یه یاری دارم لوتو شهر غربت للو دلداری دارم لووای وای رشید خان سردار کل قوچانحتی متن ترانه جمال جمالو ضیا آتابای، که این روزها در هندوستان فراگیر شده، هم حاکی از بی قراری دل مجنون در پی دختر سیاه زنگباری که آن زمانها به جنوب ایران مهاجرت کرده بودند، دارد…آﻫﺎی ﺳﻴﺎه زﻧﮕﻰ دﻟﻤﻮ ﻧﻜﻦ ﺧﻮن، وای ﺗﻮ رﻓﺘﻰ ﺳﻔﺮ ﺷﺪم ﭼﻮ ﻣﺠﻨﻮن…*قطعا بدون موسیقی و هنر، رنج این دنیا صد چندان

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1402 ساعت: 16:45

مدتهاست به این پذیرش رسیده ام که آن قدر عمر نخواهم کرد که نگران نشناختن آدمهای جدید، نرفتن جاهای دور، نخواندن کتابهای نو، از دست دادن فیلمهای روز و هزاران نداشته و ندیده ها باشم…هروقت فرصتی باشد گریزی به گذشته میزنم، به کتابهای قدیمی که سالهاست دوست داشتم بخوانم، به فیلمهایی که نامشان را شنیده بودم اما قسمت تماشا نبود، به احساسات خاک گرفتهی قدیمی رنگ و بویی میبخشم…راستش روحم جلا پیدا میکند، من اگر دلبستگی،عاطفه، رنگ و نقشی بر زندگی دارم از همان قدیم ها دارم…سالها بود دلم میخواست سریال « مدار صفر درجه» را که آن زمانها جسته و گریخته چند قسمتی دیده بودم، با حواس جمع تماشا کنم…هفته قبل شروع کردم و تا نصف شبها نشستم! و چقدر کیف داد…موسیقی، شعر، تاریخ( حتی اگر به تحریف و دستوری)، زیبایی، چهره های طبیعی سالهای گذشته، تهران، پاریس، مجارستان، شیراز، حافظیه، خانه زینت الملک، جادهی تخت جمشید…دیالوگ های قدیمی و آرام، لغات مهجور، و چشمهای زیبا و عاشق…عشقهایی که زیر آوار توطئه های حکومت ها و ادیان به خاک سپرده شدند…و من با صحنه به مرگ رفتن سرگرد فتاحی، بغضم شکست و در تنهایی ظهر این روز خانه، به یاد تمام کسانی که رفتند هق هق گریستم…حتی برای کسانی که نمیشناختم و بی وصال از این جهان رفتند، گریه کردم...با دیدن جادهی تخت جمشید، هجوم خاطره هایم از شیراز، از کودکی تا چندسالی که آنجا زندگی کردم، مرا در بر گرفت…سپیده که سر بزند در این بیشهزار خزان زده شاید گلی برویدشبیه آنچه در بهار بوئیدیم .پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1402 ساعت: 16:45

حس میکردم بعد از مدتها به تماشای یکی از فیلمهای طولانی و کلاسیک سینما نشسته ام. داستانی بسیار طولانی، با توصیف ریز به ریز جزییات و صحنه ها و مناظر، که از مزارع و روستاهای نبراسکا در غرب میانهی آمریکا شروع میشود، جایی که تعدادی از مهاجران اروپایی در همسایگی کشاورزان آمریکایی به آرامی زندگی میکنند.کلود پسری سربه راه و درشت اندام و قوی، که مادری مذهبی و پدری زمین دار و دلال مآب دارد…پسری که کشف صحیحی از آنچه خود میخواهد، ندارد. شاید مدام در رودربایستی اطرافیان، ناگزیر به زندگی هایی ست که آنها میخواهند…به قول خودش، همیشه کارهای ناتمام دارد و انتخاب های اشتباه…تا جایی که آتش جنگ اروپا شعله ور میشود، و کلود این بار بالهایش را چونان عقاب میگشاید تا هدفی را انتخاب کند و شاید به اتمام رساند…داستانهایی از سفرهای طولانی با کشتی های قدیمی، کم نخواندهام. بوی نا، رطوبت، تاریکی، استفراغ خشک شده ی طبقه های پایین کشتی را از نوشته های کتاب میتوانم استشمام کنم! آنجا که موجهای طوفان زده، کشتی را در برمیگیرند، بیماری های واگیر و قحطی هایی که سرنشینان آن کشتی ها را تهدید میکند، داستانهای تکراری و سختی ست…و روایت تلخ تمامی جنگها…اینبار، تجسم جنگلهای سبز و گل آلود آغشته به توپ و خون و سنگر و ترکش…همرزمان و دوستانی که لاجرم جایی از هم جدا میشوند، زنها و دخترکانی که با عبوری لطیف، رنگی به سطور خاکستری و خون آلود داستان میپاشند…تلفیق زشتی های جنگ و هنر و عشق های خفته در خاک، همیشه درام های عجیبی میآفریند…از همین کتاب: «راهروهای کشتی بوی مرگ میداد. جوان های قوی، در حدود نوزده یا بیست ساله، وضعشان وخیم میشد و می مردند؛ چون شهامت خودشان را از دست داده بودند، چون دیگران میمردند. دکتر ت

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1402 ساعت: 16:45

صفحه بندی